در من زنی زندگی می کند ، که هر روز ، حرف به حرف الفبای زندگی را مرور می کند ؛ می خواند و می نویسد و باز به حرف اول می رسد ؛ حرفی که سرآغاز حیات اوست .
زنی که گاهی مثل خواب یک نوزاد ، آرامِ آرام است ؛ و گاهی ترس و نگرانی و احساس ناامنی از دورترین فاصله از چهره اش پیداست .
زنی که در همه حال ، مغرور و محکم و استوار گام برمی دارد ... هیچگاه به خودش اجازه نمی دهد از ترفندها و میان برهای خاص زنانه استفاده کند ؛ تا به هدفش برسد ... و به شدت معتقد است باید راهی را انتخاب کند که روز آیندهها از خودش شرمنده نباشد و بتواند با افتخار سرش را بالا بگیرد و به پشت سرش نگاه کند .
درون من زنی زندگی می کند که همواره ناگفته هایش بیش از گفته هاست ؛ ولی یک وقت هایی دلش می خواهد با کسی همدل و هم آه حرف بزند ... اما باز خودداری می کند ؛ و خود را به تحمل و شکیبایی می خواند ؛ و حرف هایش را برای همیشه در تاریکخانه ی ذهنش پنهان می کند .
زنی که منم ... و گاه خسته ترین شکل حیات را تجربه می کنم . انگار دستی ستاره ها را ، رنگین کمان را از آسمان کودکی ام دزدیده ... کودکی که ماه را به موهایش سنجاق می کرد و با دستانی باز ، میان سبزه ها می دوید و شعاع نور را که از لا به لای شاخه های درختان می تابید ، با عشق بغل می کرد .
این روزها ، زنی در من نفس می کشد که تپش های زندگی را سخت لمس کرده است ؛ و حال تمام وجودش قلبی شده که تیر می کشد ... انگار در جانِ من ، چیزی از جا کنده شده و جای آن ، زخمی هر روز و هر ساعت نمک سود می شود ... نفسم بند می آید از سوزشش ... کجاست نفسی مسیحایی تا رهایم کند ؟!
این روزها حالِ درختی را دارم که تمام شکوفه هایش را برف زده . چه جدال نابرابری ! ... اما با این همه ، باز هم دلم اردیبهشتی تمام عیار می خواهد . اردیبهشتی که شش دانگش سبزی و طراوت و تازگی و مهر باشد .
دلم تنگ شده برای خودم ... برای منی که مدت هاست ندیدمش !